تازه جا به جا شده بودم حدود ۲ هفته..کلی مشکل و بد بختی داشتم این وسط

کاری که با تمام وجود عاشق همچیش بودمو از دست دادم به بدترین شکل ممکن...

بعد از عید دوباره برگشتم- دو ماه موندم تا دیگه با سختی های زیاد اومدم بیرون از اونجا...

۱ هفته بعد اومدم یک جای جدید ... کاری مشابه کار قبلی با یکم شرابط متفاوت

روز های اول دایم داشتم مقایسه میکردم - خیلی خسته شده بودم - هر حرفی آزارم میداد -سعی می کردم از آدمها دور بمونم تا کمتر وابسته شم در صورتی که همشون آدم های خوبی هستن اما میترسیدم دوباره تکرار بشه...

ولی کم کم عادت کردم - هفته پیش رفتیم انزلی برای ماموریت که کاملا مشابه ماموریت های شرکت قبلی بود...

چه قدر مسخره بود برام -احساس می کنم دوباره داره تاریخ تکرار میشه...

چند روزه دارم توی خاطرات بچگیم میگردم

کلی آلبوم ورق زدم

کلی گشتم تا پیدا کنم

کجا ؟کدوم روز ؟کدوم اتفاق ؟یا شاید کی باعث شد که این ترس از دست دادن تا همیشه برای من بمونه....